Post

عشق را گر می شناسد یار درد را گر می شناسد عشق گر محبت را درونم کاشت با هر رنج پس چرا یارم به مهجوری مرا از خود راند؟ پس چرا بی مهر و بی احساس اضطراب آسا مرا پس زد ز آغوشش؟ در جهان برتر ز مادر نیست در جهان برتر ز مهر و چشم و احساسش وجودی نیست جز معبود بی همتا اشک و فریادی برایم ماند درد و رنجی تازه خواهد بود بر جانم محنتی نو در روانم می زند فریاد عشق را گر می شناسد درد مرد را گر می شناسد عشق من‌همان مردی دردآلودم که از فرطِ چنین احساس می سوزم به این دریای نا آرام‌می دوزم نگاهم را و از خود باز می پرسم گناهم را چرا باید که با من گوید او از تلخ کامی ها؟ چرا اینگونه در دنیای وانفسا بگیرد دل؟ و این آفاق چونان سنگ بر دلها شوند آوار وفای یار اینسان نیست؟ چرا انسان‌ها به خود چشمانشان هرگز نمی بینند هجران را؟ بزودی خواهد آمد دردهایی ناب ساسان خاکسار متخلص به وحیدتویسرکانی HTTPS://PIN.IT/6KSKQEBHTTPS://PIN.IT/1YDVIDMHTTPS://PIN.IT/1YDVIDM

Comments(0)

0/500
No comments at this point, please be the first to comment on this post.